كياوشكياوش، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

كياوش، عشق مامان و بابا

5 ماهگی کیاوش جونم

خدایا هزاران بار شکر .کیاوشم دیروز 5 ماهه شد. این پسرک من کلی پیشرفت کرده و الان خیلی خیلی شیرین شده و مدام دلبری میکنه.الهی که مامان فدات بشه. این هم مختصری از هنرهای بی پایان عزیز دل مادر ... کیاوشم خیلی وقته که تونسته غلت بزنه اما الان به محض اینکه به پشت میذارمش سریعا غلت میزنه. جدیدا یاد گرفته که پنجه پاش رو بگیره و خیلی بامزه تلاش میکنه برا این کار. تو کریر که میذارمش سر و گردنش رو بالا میاره و سعی میکنه بلند شه، ... آخه مادر هنوز خیلی زوده خودتو خسته نکن. خیلی خوب میتونه جغجغه و اسباب بازی هاش رو بگیره و اون وسط مسطا مو، گوش، بینی، ... و هرچی که دم دستش بیاد میگیره و بلافاصله میبره سمت دهنش. شبا کنار خودم میخو...
1 بهمن 1392

پسرکی که باگت دوست داشت!!!

به نظرتون اسم این چیه؟ آره همینی که تو دستم گرفتم .... بذارین بو کنم ببینم ... خیلــــــی خوشبوه که ... کمی مزه کنم ... واییییییییییییی چه خوشمزه اس ... بلههههههههههه همونی که من میخواستم 1،2،3 حملـــــــــــــــه الهی مامان فدات بشه که اینقدر دوستداشتنی و خوبی و اینقدر خوشکل نون میخوری ...
29 دی 1392

عکسهای چهار ماهگی نفس مامان و ...

وای که عاشق اون خنده هاتم، زندگی مامان   کلی عکس دیدنی دیگه رو در ادامه مطلب ببینید ... نفسم عشقم زندگیم هستی ام الهی مامان فدات بشه با اون لبای آویزون، قربونت بشم طبیعت زیبای شهیون   امامزاده اذان گو {بانگ گو} این هم سایه مامان و بابای کیاوش جونم   ...
3 دی 1392

شب یلدا

اولین شب یلدای کیاوش رو دعوت شدیم خونه آبجی. خوش گذشت و خدا را شکر هم کیاوش با واکسنش مشکل نداشت. به علت روز کاری فردا، ساعت 12 اومدیم خونه.سارا جون دختر خاله کیاوشه. وقتی رفتیم خونشون دیدم که یه نقاشی از شب یلدا رو وایت برد کشیده بود که جالب بود. از نقاشیش عکس گرفتم. عکسش رو بعدا اضافه میکنم. پسر نازنینم ...                           اولین شب یلدات مبارک ...                               ...
3 دی 1392

4 ماهگی

  نفس مامان ... الان که دارم برات می نویسم خیلی خوشحالم ... خوشحالم از اینکه امروز 4 ماهت تموم شده و از فردا وارد 5 ماهگی میشی. هوراااااااااااا امروز به همرا مادر جون بردیمت بهداشت و واکسن زدی و من سعی کردم نقش یه مامان شجاع رو ایفا کنم و موندم پیشت موقع واکسن! یه کم گریه کردی و بعد آروم شدی. الان هم خدا راشکر حالت خیلی خوبه. الهی مامان فدات. عزیز دلم ... الان که 4 ماهت تموم شده، تو کلی پیشرفت های ریز و درشت داشتی پسرکم. خیلی خیلی باهوشی. نگاه های موشکافانه ات رو همه جا میبری. خنده هات که قند رو تو دل آدم آب میکنه و من بابایی کلی باهات میخندیم و برات غش و ضعف میریم. خیلی وقته که غلتیدن رو شروع کردی و تا به کمر میذا...
30 آذر 1392

هفته ای که گذشت ......

به من میگن یه مامان تنبل ... خودم میدونم آخه اینقدر تاخیر؟! یکشنبه هفته گذشته 92/19/10، صبح رفتم تو حیاط که دیدم یه دفعه یه هلو رفت تو دهنم... هوا نبود که هلووووووووووو... هوا عالی بود ... بهاریه بهاری. تصمیم گرفتم که بساط نهار رو جمع کنم و همسری که از سر کار اومد نهار رو ببریم بیرون بخوریم. کیاوش مامان هم که کلی ذوق بود و به دار و درختا نگاه میکرد. البته یه چرت کوتاهی هم زد. رفتیم و از طبیعت و همون هلووه که گفتم لذت بردیم اساسی. غروب که هوا داشت کم کم سرد میشد برگشتیم خونه. جاتون خالی ......... خیلی بود عالی."شاعر بودم و خودم خبر نداشتم " سه شنبه92/9/12: باز صبح که رفتم تو حیاط همون چهره ی آشنا رو دوباره دیدم ...آره همون هلو رو می...
19 آذر 1392