كياوشكياوش، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

كياوش، عشق مامان و بابا

گردش سه نفره

امروز يه تصميم آني گرفتيم كه بريم بيرون. برا نهار جيگر زديم تو رگ و رفتيم پارك خانواده. به بهانه كياوش كلي تاب بازي كردم ! كياوش هيمنطور كه  تو بغلم بود خوابيد و من و همسري با هم ميحرفيديم. آخري باري كه رفته بودم پارك خانواده براي پياده روي هاي ماه نهم بود. عكس گرفتيم و روي نيمكتهاي چوبي نشستيم.   بعد از پارك رفتيم زيارت امامزاده رودبند كه خيلي خوب بود. خدمت ايشان ارادت خاصي داريم و براي اولين بار بود كه كياوش جون به زيارتشون ميرفتند. در ادامه مطب چندتا عكس ديگه از كياوش مامان، پارك خانواده و رود زلال دز ميذارم. حتما ببينيد ...   اين هم عكس جوراب موش موشي گل پسري من پارك خانواده ...
2 آبان 1392

آغاز سه ماهگي

امروز؛ اول آبان ماه، اولين روز از سومين ماهي هست كه تو قدماي كوچيكت رو به اين دنيا گذاشتي و كلي زندگي ما رو قشنگ تر كردي. هر لحظه هزاران بار خدا رو سپاس ميگم كه تو رو به ما داد. سپاس بيكران. وقتي ميگم سه ماه شروع ميشه يه احساس خيلي خوبي بهم دست ميده كه پسر نازم داره روز به روز بزرگتر ميشه و ما بايد به زودي براش آستين بالا بزنيم...     ماشاءالله برا خودت مردي شدي پسرم. ديروز كه رفتيم بهداشت قد و وزنت رو هم اندازه گرفتن. قد:61  وزن:5700  به اين ميگن يه پسر خوش تيپ! ضمنا يادت نره كه مامان خيلي خيلي دوست داره.   ...
1 آبان 1392

29 مهرماه

صبح مامانم اومد تا باهم گل پسري رو ببريم حموم. براي اولين بار بود كه تو حموم اصلا اذيت نكرد و آروم موند. ما هم از اين فرصت استفاده كرديم و حسابي شستيمش. پسرم ماه شد. خشكش كردم و برا اينكه راحت بخوابه، پاهاش رو قنداق كردم هر چند خيلي خوشش نمياد! شير خورد و خوابيد. ماه مامان كياوش جوووونم فردا بايد واكسن بزنه. من كه هر وقت فكرش رو ميكنم توي دلم خالي ميشه. إن شاء الله راحت و بي دردسر اين واكسن بگذره و پسرم درد نكشه. آمين ...
1 آبان 1392

واكسن دو ماهگي

ساعت 9 كياوش رو به همراه مامان برديم بهداشت براي واكسن دوماهگي. من كه از اصلا دل تو دلم نبود . از استرس دستام مي لرزيد. شايد يه واكسن اينقدر سخت نباشه كه من سختش كردم، اما واقعا دست خودم نبود هرچي سعي كردم خونسرد باشم نشد كه نشد. كياوش رو گذاشتم بغل مامانم و خودم اومدم بيرون. خيلي خيلي اذيت شدم تا واكنش رو زدن. صداي جيغ و گريه اش اشك من رو هم دراورد. براي اولين بار بود كه اشك پسرم روديدم. الهي مامان فدات بشه عزيز دلم. بالاخره تموم شد و اومديم خونه. الان هم تو بغلمه و از درد داره به خودش ميپيچه. إن شاءالله امروز به خوبي و بدون تب و درد بگذره.    آمين   ...
30 مهر 1392

پسر باهوش خودم

گل پسر مامان، از ديروز شروع كرده به حرف زدن، البته با ادبيات خاص خودش. هووم           اووم البته همين دو كلمه رو با شدت و ضعف و كشش و زير و بم هاي متفاوتي ميتونه ادا كنه { بابا هنرمند! }. توي اتاقش هم برچسب دو تا ماهي هست كه وقتي نگاشون ميكنه يا حسابي ميخنده و كلي حال ميكنه برا خودش يا طوري با دقت نگاشون ميكنه كه انگار دارن باهاش حرف ميزنن. ...
26 مهر 1392