كياوشكياوش، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

كياوش، عشق مامان و بابا

واكسن دو ماهگي

ساعت 9 كياوش رو به همراه مامان برديم بهداشت براي واكسن دوماهگي. من كه از اصلا دل تو دلم نبود . از استرس دستام مي لرزيد. شايد يه واكسن اينقدر سخت نباشه كه من سختش كردم، اما واقعا دست خودم نبود هرچي سعي كردم خونسرد باشم نشد كه نشد. كياوش رو گذاشتم بغل مامانم و خودم اومدم بيرون. خيلي خيلي اذيت شدم تا واكنش رو زدن. صداي جيغ و گريه اش اشك من رو هم دراورد. براي اولين بار بود كه اشك پسرم روديدم. الهي مامان فدات بشه عزيز دلم. بالاخره تموم شد و اومديم خونه. الان هم تو بغلمه و از درد داره به خودش ميپيچه. إن شاءالله امروز به خوبي و بدون تب و درد بگذره.    آمين   ...
30 مهر 1392

پسر باهوش خودم

گل پسر مامان، از ديروز شروع كرده به حرف زدن، البته با ادبيات خاص خودش. هووم           اووم البته همين دو كلمه رو با شدت و ضعف و كشش و زير و بم هاي متفاوتي ميتونه ادا كنه { بابا هنرمند! }. توي اتاقش هم برچسب دو تا ماهي هست كه وقتي نگاشون ميكنه يا حسابي ميخنده و كلي حال ميكنه برا خودش يا طوري با دقت نگاشون ميكنه كه انگار دارن باهاش حرف ميزنن. ...
26 مهر 1392

تولد مامان

ديروز تولد مامان فاطمه ي پسرم بود . اولين تولد من با حضور گل پسرم بود و پر از احساس خوب خوب بودم. خدايا شكرت بخاطر اين همه لطف بيكرانت. شب قبلش به همراه بابايي رفتيم كه شام رو بيرون بخوريم و كياوش جونم هم تو كرير خواب بود و من و بابايي خوشحال از اينكه قند عسل خوابه و ميتونيم شاممون رو بخوريم. اما اي دل غافل كه تو، نقشه هاي ديگه اي تو سرت بود . . . هنوز سفارشمون آماده نشده بود كه بيدار شدي و ما هم فرار را بر قرار ترجيح داديم. رفتيم تو پارك نشستيم و مشغول شديم به خوردن كه باز هم گريه و گريه و بي تابي. خلاصه اصلا نفهميديم چي خورديم و چطور گذشت؟! من و بابايي كلي به اين اوضاع خنديديم. و البته تصميم گرفتيم تا وقتي كه يه كم بزرگتر نشدي خيلي بي...
25 مهر 1392

بازارگردي

امشب براي اولين بار به همراه همسر و گل پسري رفتيم بازار. واي كه چقدر اين گل پسري اذيت كرد! همه اش نق مي زد و گريه و . . . يه شيشه شير هم براش برده بودم اما مگه فايده اي داشت! در نهايت اين ماجرا به نفع كياوش تمام شد و يه دست لباس خوشكل براش گرفتيم و سر ما بي كلاه موند و اومديم خونه. لباسش رو عوض كردم و شيرش رو خورد. چشماش قرمز شده بود و بي تابي ميكرد. بازم خوابش ميومد و نمي خوابيد. اينم حكايتي شده برا خودش. با كلي دور دادن و لالايي خواندن، خوابيد بالاخره. گذاشتمش تو گهواره و تا نيم ساعت زير لب غر ميزد و من تكونش ميدادم كه نكنه بيدار بشه. مامان فداش بشه الهي. قند عسل مامانه
22 مهر 1392

امشب رفتيم كنار رودخونه

يه چشمه از بداخلاقي هاي امشب كياوش كه برديمش كناررودخونه برا خودش لذت ببره اما ببين چه كه نميكنه!!! تقريبا تمام مدت بيداريش همينطور بود. پسر ناز مامان كنار رودخونه بوده و خسته شده. اين از اون وقتاييه كه خوابش مياد و نمي خوابه. اين موقع ست كه ما بايد اصرارش كنيم كه خوابت مياد و بايد بخوابي ! ! !   ...
21 مهر 1392

بهترين پسر دنيا

واي كه پسرم بهترين پسر دنياست. باور كن! هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشه بعد از تعويض پوشك و خوردن صبحانه ديگه شروع ميكنه كه بشه بهترين پسر دنيا. لبخندهاي شيرين و دلنشينش كه قند تو دل مامان آب ميكنه. فداش بشم كه نميذاره مامان از كنارش تكون بخوره تا ميرم تو آشپزخونه غر و لندش شروع ميشه و بايد صداش بزنم و ابراز وجود كنم كه خيالش راحت باشه كه من هستم و جايي نرفتم.
21 مهر 1392

تولد کیاوش

كياوش در تاريخ ٣١/٥/١٣٩٢با وزن 3700 گرم و قد 54 سانتيمتر  ﴿ پهلوونيه واسه خودش . . . بگو ما شاء الله﴾ به دنيا اومد و دنياي ما رو غرق در شادي كرد.
21 مهر 1392